محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
129
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
امروز او را بكشد ، و اگر نشناسيد كه روى او پر خاك بود يا پايش جدا شده بود ، بر پاى او جراحت است كه آن وقت كه من خرد بودم و با او به خانهء عبد الله بن جدعان بودم مهتر مكه ، و نشسته بوديم و نان همى خورديم ، چون از خوان برخاستيم ، او مرا بسپوخت و خواست كه مرا بيفگند . من بيفتادم . پس من او را بسپوختم ، او بيفتاد و پايش بر آن آستانهء سراى آمد و جراحت شد ، و آن اثر بر زانوى وى بمانده است ، او را طلب كنيد بدين نشان و سرش سوى من آريد . و وصيّتها تمام كرد و گفت : اكنون بسم الله ، برويد آنچه گفتم بكنيد . پس مؤمنان از پس آن مشركان برفتند . و پيغمبر عليه السلام شمشيرى [ آهخته ] اندر دست داشت . چون ايشان برفتند از پس ايشان همى نگريست و آن شمشير مىجنبانيد و مىگفت : قوله تعالى * ( سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَيُوَلُّونَ الدُّبُرَ ، بَلِ السَّاعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَالسَّاعَةُ أَدْهى وَأَمَرُّ . 54 : 45 - 46 ) * و بو حذيفة بن عتبه آنجا بود . و پدرش عتبه و عمش شيبه و برادرش وليد را كشته بودند به يك جا ، و او را دل همى سوخت . و چون پيغمبر ياران را گفت كه از پس هزيمتيان برويد ، او آنجا ايستاده بود . چون پيغمبر گفت : عمّ مرا عباس مكشيد و بو البخترى را و فلان را ، بو حذيفه نرم نرم گفت با خويشتن كه ما پدران و برادران و عمّان خويش را كشتيم و او همى گويد عمّ مرا مكشيد . به خداى كه من اگر عبّاس را بينم نخستين شمشير من بر سرش زنم . و با مؤمنان برفت از پس هزيمتيان . پيغمبر عليه السّلام آن سخن بشنيد . عمر بن الخطَّاب آنجا ايستاده بود . پيغمبر مر عمر را گفت : يا عمر ، شنيدى كه بو حذيفه چه گفت ؟ عمر گفتا : يا رسول الله ، مرا دستورى ده تا او را بكشم كه او منافق بود و كافر شد . پيغمبر گفت : يا عمر ، او كافر و منافق نشد و ليكن از درد پدر و برادر و عم مىگويد . پس عمر با پيغمبر الحاح كرد كه البته دستورى ده تا او را بكشم . و پيغمبر پيش از آن هرگز عمر را به كنيت نخوانده بود ، در آن وقت گفت : يا با حفص ، تو او را مكش كه باشد كه خداى تعالى او را شهادت دهد و بر دست كافران كشته شود ، و اين سخن او را بدان شهادت كفارت كند و او را به بهشت برد . پس آن سخن در حضرت پيغمبر